خرید بک لینک
«یک زمستان با کولبرها» گنجینه است/ سفری پرهیجان را در نمایشگاه کتاب تجربه کنید!بندرعباس - نویسنده و شاعر پرکار و کنشگر حوزه کودک و نوجوان گفت: «یک زمستان با کولبرها» یک گنجینه است و این کتاب لذت یک سفر پُرهیجان با مخاطب را به اشتراک میگذارد.سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): فرصتی فراهم شد تا با یکی از فرهیختگان سرزمینمان در زمینه معرفی کتاب برای مخاطبان نمایشگاه کتاب ۱۴۰۳ تهران گفتوگو کنم.مرتضی حاتمی، شاعر و نویسنده اصالتاً کرمانشاهی، خبرنگار ایبنا در ایلام، کارشناس آموزش و پژوهش ادارهکل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان این استان، عضو شورای کتاب کودک و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است و در زمینه تالیف و ویرایش و در دو حوزه کودک، نوجوان و بزرگسال بیش از ۸۰ اثر خلق کرده است.مرتضی حاتمی، کتاب «یک زمستان با کولبرها» را یک گنجینه دانست و گفت: این مجموعه روایی نوشته صادق امامی، خبرنگار و روزنامهنگار جوانی است که در سفری حدود ۱۰ روزه در دی ماه ۱۳۹۸ به مریوان برای تهیه گزارش از مرگ دو کولبر نوجوان، چند روزی که با هموطنان کُرد کولبر گذرانده، را روایت میکند.این نویسنده ایلامی ادامه داد: نویسنده با بهرهگیری از زبانی ساده و صمیمی و استفاده از دانش روزنامهنگاری با پرداختن به جزئیات این سفر کوتاه اما عمیق و تاثیرگذار، به معرفی شخصیتهای متعدد که در این سفر با آنها ملاقات کرده همچنین توصیف فضا و جغرافیای محیط، تلاشی شایسته برای معرفی زندگی و دنیا و دغدغههای کولبران ارائه داده است.وی افزود: نویسنده در این کتاب تلاش داشته فارغ از نگاههای احساسی و زودگذر و جریانهای سیاسی، آنچه را که در طول این سفر ۱۰ روزه مشاهده کرده، صادقانه و بیاغراق و از زاویه قلم یک روزنامهنگار

برچسب: نویسنده: حسین شجاعی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 0:22

سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳داستان کرمانشاهسایت بلوطدرست رو به روی کوه بیستون نشسته ایم.کنار چشمه و زیر سایه ی خنک درختان چنار، هندوانه را از آب بیرون می آورم و آن را قاچ می کنم. برزو، گاز بزرگی به هندوانه می زند و با انگشت اشاره، رو به رو را نشان می دهد و می گوید: خوب و با دقت نگاه کن!درست انتهای انگشتم.شکاف بزرگی میان کوه را می بینی؟انتهای انگشتش را نگاه می کنم.ولی چیزی نمی بینم. چشم هایم را ریز می کنم و با دقت بیش تر به جایی که نشان می دهد دوباره خیره می شوم…اما جز صخره و سنگ های بزرگ و چند درختچه، چیز دیگری نمی بینم.برزو می گوید: عمراً پیدایش کنی. فقط من راه ورودی اش را بلدم.به قاچ هندوانه گاز می زنم. ادامه می دهد:اصلاً با چشم معمولی و بدون دوربین نمی توانی راه وردی را پیدا کنی.می گویم: خب مگر بیکاری که من را سرکار می گذاری؟ راه اصلی کدام است؟برزو، دوربین هندیکم را از داخل کیفش بیرون می آورد و آن را روشن می کند. دریچه ی دوربین را باز و از سمت کوه و همان جایی که نشان داده بود، فیلمبرداری می کند. کمتر از پنج ثانیه فیلم می گیرد و بعد فیلم را ثابت می کند و دریچه را به سمتم می گیرد و می گوید: الان ببین!به قاب کوچک دوربین نگاه می کنم: چیزی نمی بینم.بروز نگاه عمیقی به من می اندارد ومی گوید: پاک ناامیدم کردی. دقیق نگاه کن! فقط پلک نزنی!بعد تکه چوبی را بر می دارد و با آرامی مسیری را از روی فیلم ثابت شده به من نشان می دهد. با دقت به مسیر خیره می شوم. نه باورکردنی نیست. شکافی شبیه دری پنهان می بینم که فقط با نقشه و مسیر خاص قابل دیدن است.تا پلک می زنم، در و شکاف آن، غیب و ناپدید می شود.با تعجب و حیرت می پرسم: چه جالب! فکر نمی کردم که بیستون در مخفی داشته باشد. من سال هاست که به تمام س

برچسب: نویسنده: حسین شجاعی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 0:22

صفحه بندی